یادش به خیر قدیما

یادش به خیر قدیما

دلم برای حال و هوای قدیما،‌ برای بی‌دغدغه بودن،‌ برای از ته دل خندیدن،‌ زندگی‌های ساده و بی‌حاشیه، برای صداقت‌ها و دل‌های صاف، ساده و یکرنگ و خالی از غم و کینه آن زمان‌ها خیلی تنگ شده است.


روز چهارشنبه در گرمای خرداد ماه به سمت میدان امام خمینی در حال پیاده‎روی بودم و اطرافم را تماشا می‎کردم که چشمم به مردی افتاد که درست روبه‌روی سر در باغ ملی، با بساط پر از خاطره‌اش ایستاده بود. در بساط او یک چراغ گردسوزی بود که مرا مجذوب خود کرد و به دنیای خاطرات شیرین گذشته برد. یاد زمانی افتادم که برق زیاد می‌رفت و ما همیشه، از همین چراغ‎های بامزه‌ روشن می‌کردیم و روی دیوار مشغول سایه‎بازی می‎شدیم. بابابزرگ داستان می‌گفت و مامان بزرگ از خاطرات گذشته‌اش برای ما تعریف می‌کرد. آن روزها آسمان به زمین نزدیک‌تر بود و همه چیز بزرگ‌تر به نظر می‌رسید.

یادآوری آن حس‌ها و حال خوب دوران قدیم، همیشه برای من دلنشین است. در ادامه می‎خواهم برخی از نوستالژی‌ها و خاطره‌های نه چندان قدیمی زمان خودم یعنی دهه شصت را برایتان تعریف کنم.

همیشه برای اول مهر و شروع مدرسه‌ها شور و شوق داشتم. زنگ تفریح که می‌شد سریع به سمت صف بوفه می‌دویدم و بعد که زنگ تفریح تمام می‌شد، مامورهای آبخوری را یادم می‎آید که دیگر نمی‌گذاشتند، بچه‎ها آب بخورند. دیکته که تمام می‌شد، مبصر کلاس دفترها را جمع می‌کرد و به معلم می‎داد. از اینجا به بعد من قلبم تند تند می‎زد و مدام حواسم بود که کی نوبت تصحیح دیکته‎ام می‌شود تا بفهمم چه نمره‎ای می‎گیرم.

یادش به‎خیر قدیما، همه هم‎کلاسی‌ها با هم غذا می‌خوردیم، با هم می‌خندیدیم و با هم درس می‌خواندیم، انگار که دنیا همه‌اش همین است و بس. تغذیه آن زمان‌ها پفک نمکی، تُرد، برنجک، آدامس خرسی یا تی‌تاب بود. یادم می‌آید آن وقت‎ها با بغل دستی‌ام  که دعوایمان می‎شد، نیمکت را با کیف یا با هر چیز دیگری به دو قسمت تقسیم می‎کردیم و اگر بعد از این کار به قلمروی هم نزدیک می‎شدیم دعوایمان بیشتر بالا می‌گرفت. اگر معلم به من کارت صد آفرین یا هزار آفرین می‌داد، کلی کیفور می‌شدم و خیال می‎کردم که آدم مهمی هستم. وقتی سر کلاس حوصله‌ا‌م سر می‌رفت،‌ مدادم را برمی‌داشتم و با اجازه معلم می‌رفتم کنار سطل آشغال و یک ربع تمام مداد می‌تراشیدم. همیشه دوست داشتم مبصر کلاس شوم، فقط برای ذوق اینکه پای بچه‌ها را سر صف جفت کنم. یکی از جذابیت‌های دوران مدرسه برای من این بود که وقتی از دوستم می‌پرسم درسشان کجا است از ما عقب‌تر باشند.

یکی از بازی‌های دوران بچگی من، جمع کردن کارت‌های عکس‎دار با اسم و مشخصات ماشین، موتور یا فوتبالیست‌ها بود. یک بازی داشتیم که «همه ساکت بودند ناگهان خری گفت»، که از بازی با پلی استیشن لذت بیشتری داشت. هرکدام از بازی‎ها مثل «اسم فامیل»، «تیله بازی»، «یه قل دو قل»، «پی پی پینوکیو، گُ گُ گربه نره روباهه مکار»، «دستمال من زیر درخت آلبالو گم شده»، «عمو زنجیرباف»، «دختره اینجا نشسته گریه می‎کنه، زاری می‎کنه»، «گرگم به هوا» «لی لی بازی کردن تو کوچه یا حیاط» و «آنمان نباران،‌ دو دو اسکاچی» حال و هوای متفاوت خودش را برای من داشتند.تیله بازیآن وقت‌ها،‌ یکی از تفریحات من و خواهرم این بود که مچ دستمان را گاز بگیریم و بعد با خودکار بیک روی جای گازگرفتگی، ساعت بکشیم. مامانم همیشه ما را به پارک نزدیک خانه می‌برد ولی آن‎جا وسایل بازی نداشت و فقط می‌توانستیم دوچرخه‌سواری، گِل‌بازی، کارت بازی یا وسطی، بازی کنیم. هر از چند گاهی هم ما را به پارک یک محله دیگر که وسایل بازی داشت می‌برد. یادم می‎آید که من و خواهرم برای تاب‌سواری در آن پارک همیشه به میله کنار تاب می‌چسبیدیم و با نگاهی ملتمسانه به بچه‌ای که سوار تاب بود، خیره می‌شدیم تا از تاب پیاده شود و نوبت را به ما بدهد.کارت بازیگاهی با آب و مایع ظرفشویی کف درست می‌کردیم و در لوله خالی خودکار بیک فوت می‌کردیم تا حباب درست شود. من و خواهرم همیشه شعرهای آهنگ‌ها را اشتباهی می‌شنیدیم و منظور خواننده را نمی‌فهمیدیم و بعد همان‎طور غلط غولوط آن شعر را حفظ می‌کردیم. نمی‌دانم یادتان می‌آید یا نه ولی یکی دیگر از سرگرمی‎های آن دوران برای من در گرمای تابستان جلوی پنکه نشستن و حرف زدن بود تا صدایمان عوض شود و از شنیدن صدای عجیب غریبمان بخندیم.

قدیما برای من، روز جمعه معنای دیگری داشت. من و خانواده‌ام جمعه‌ها همیشه به دیدن مادربزرگ و پدربزرگ می‌رفتیم و شب‌ها هم به تماشای گزارش هفتگی، فیلم سینمایی ژاپنی، دیدنی‌ها و انجام مشق‌های ننوشته می‌نشستیم.

بلافاصله بعد از مدرسه، میخ می‌شدیم جلوی تلویزیون که کارتون «فوتبالیست‌ها» را تماشا کنیم. همیشه هم در پایان قسمت، کلی حرص می‎خوردیم که چرا «سوباسا» در هوا ماند و نتوانست گل بزند. کارتون «چوبین» هم عجیب‌ترین کارتون زمان ما بود که آخر سر هم نفهمیدم چه موجودی بود و پایانش چی شد. «وروجک» هم هر وقت چشم آقای نجار را دور می‌دید، خراب‌کاری می‌کرد. شما شاید یادتان نیاید، ولی قدیم‌تر‌ها، تلویزیون تا ساعت ۱۲ بیشتر برنامه نداشت و پس از آن سرود ملی پخش می‌شد.فوتبالیست هاآن زمان‌ها تلفن همراه نبود تا بتوانی هر زمان که می‎خواهی به دوست و آشنا زنگ بزنی و باید اولین باجه تلفن سکه‎ای را پیدا می‎کردی تا اگر شانس با تو یار بود و کسی داخل باجه تلفن مشغول صحبت نبود، بتوانی تلفن کنی.باجه تلفنما پیکانی قراضه داشتیم و با همان به همه جا سفر می‌کردیم. ما آن زمان‌ها عید به عید لباس می‌خریدیم. هیچوقت یادم نمی رود که اگر کفش تق تقی برایم می‌خریدند، مانند این بود که کل دنیا را به من‌ داده‌اند.

قدیم‎ها با کوچک‎ترین چیزها پر و بال در می‎آوردم و خوشحال می‎شدم. تمام دلخوشی‎هایم با خواهرم، یک توپ دو لایه پلاستیکی بود که آن را با بچه‌های کوچه شریک می‌شدیم و با هم گل کوچیک می‌زدیم. ته ته آرزوهایمان آن زمان‌ها، خرید یک دوچرخه بود تا بتوانیم با آن در کوچه و پارک دور بزنیم.

قدیم‌ها هرکسی به من توهین‌ می‌کرد، کف دستم را نشانش می‌دادم و می‌گفتم، آینه آینه. آن موقع‌ها به هرکسی که ادا‎یمان را در می‌آورد، می‌گفتیم، «تقلید کار میمونه، میمون جزو حیوونه». از دیگر حرف‎های حرص درآور آن زمان «پسرا شیرن مثه شمشیرن»، «دخترا موشن مثل خرگوشن» یا «دوچرخه، سبیل بابات می‎چرخه» بود.

 راستش را بخواهید برای حال و هوای آن روزها، برای بی‌دغدغه بودن، از ته دل خندیدن، زندگی‎های ساده و بی‌حاشیه، صداقت‌ها و دل‌های صاف، ساده و یکرنگ و خالی از غم و کینه آن زمان‌ها خیلی دلم تنگ شده است. حیف که دیگر آن زمان‌ها هرگز باز نمی‌گردد. همیشه دوست داشتم زودتر بزرگ شوم ولی نمی‌دانستم که هر سنی زمان خودش را دارد و باید در هر دوره‌ای از زندگی نهایت استفاده و لذت را برد. 



شما هم می توانید در مورد این مطلب نظر بدهید.

برای ثبت نظرات، نقد و بررسی شما لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.